- @seven:ثروتمند زاده ای در کنار قبر پدرش نشسته بود .
در کنار او فقیر زاده ای هم در کنار قبر پدرش بود.
ثروتمند زاده با فقیر زاده صحبت می کرد و می گفت : صندوق گور پدرم سنگی است ،نوشته روی سنگ رنگین است مقبره اش از سنگ مرمر و در میان آنها فیروزه به کار رفته است ولی قبر پدر تو از خشتی خام و مشتی خاک است این کجا و آن کجا ؟!
فقیر زاده درپاسخ گفت : تا پدرت از زیر آن سنگهای سنگین بجنبد پدرمن به بهشت رسیده است.!!!!2 months ago - @seven:..........پیرزن جو گیر.........
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومدوقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:بابام نذاشت بیام.....2 months ago - @seven:مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت:-میخواهم ازدواج کنم
پدر خوشحال شد و پرسید:
نام دختر چیست ؟
مرد جوان گفت:
نامش سامانتا است ودر محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشیدو گفت
من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست
خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو .
مرد جوان نام سه دختر دیگر راآورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود.
باناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:
مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که اوخواهر توست ! و نباید به تو بگویم .
مادرش لبخند زد و گفت:
نگران نباش پسرم .تو با هر یک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی
چون تو پسر او نیستی.2 months ago - @seven:مردی از اینکه زنش به گربه ی خود بیشتر اهمیت میداد و توجه میکرد , ناراحت بود . یه روز گربه رو برد و چنتا خیابون اون ور تر ول کردولی تا به خونه رسید , دید گربه زود تر از اون برگشته خونه .
این کار چندین بار تکرار شد و مرد خیلی کلافه شده بودبالاخره یه روز گربه رو با ماشین گرداند , از چندین رودخانه و پارک و .... گذشت و بالاخره گربه رو در منطقه ایپرت و دور ول کرد
آن شب مرد به خونه برنگشت آخر شب زنگ زد و به همسرش گفت : اون گربه ی کره خر خونس؟زنش گفت : آرهمرد گفت : گوشی رو بده بهش !
من گم شدم2 months ago - @bia2admin:من واژه ها را به جان هم میریختم.
تا شعر شوند،
برای تو
اما تو نمی فهمیدی.
نه تنها شعرهای من را.
... معنی حرفهای خود را حتی.
شعرمن لباس احساسم بود.
عشق تو ،
کم میشد در سابیده شدن به روزها.
چه شد آن گرمی حست؟
ای عاشق نما.
تقصیر تو نیست اما اینها.
زمانه بد پلشت شدست.
شاید هم،
شعرهایم زیادی بودند زیبا.
و برای تو ثقیل بود گویا.
درک این همه زیباییها...2 months ago - @bia2admin:این روزها دلم اصرار دارد
فریاد بزند؛
اما . . .
من جلوی دهانش را می گیرم،
وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!
این روزها من . . .
خدای سکوت شده ام؛
خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،
خط خطی نشود . . .!!!2 months ago
